گناه دوست داشتن چیست؟
روزای خوب هی میاد و تند میره. اما روزای سخت هر ثانیه اش اندازه یک سال می گذره. روزاتون همه به قشنگی این روزای من باشه. هیچ فکر نمی کردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم
باز باران بی ترانه ....باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه باز می آید صدای چک چک غم باز ماتم ... من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی دانم ، نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست.... نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست ...نمی فهمم کجای اشک یک بابا که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده ؟؟؟ کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ....نمی دانم نمی دانم چرا مردم نمی دانند که باران عشق تنها نیست صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست کجای مرگ ما زیباست ...نمی فهمم .... یاد آرم روز باران را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد کودکی ده ساله بودم می دویدم زیر باران ، از برای نان ... مادرم افتاد...مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود.. .نمی دانم...کجــــای این لجـــــن زیباست.... بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست... و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ،عدل کم دارد
باز باران نه نگویید با ترانه می سرایم این ترانه جور دیگر باز باران بی ترانه دانه دانه می خورد بر بام خانه یادم آید روز باران پا به پای بغض سنگین تلخ و غمگین دل شکسته اشک ریزان عاشقی سر خورده بودم می دریدم قلب خود را دور می گشتی تو از من با دو چشم خیس و گریان می شنیدم از دل خود این نوای کودکانه پر بهانه زود برگردی به خانه یادت آید هستی من آن دل تو جار می زد این ترانه باز باران باز می گردم به خانه
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود و من تا می نویسمت قلم در دست های من رقص برگ است میان دلتنگی باد و بگذار بنویسمت ... . . از عمق احساسم. که اول، .. باید " باید غرق شد در تو" .... ! بعد .. (نه هنوز چیزی کم است انگار ، آهان... خودم، دلت ، دلم...! ) و حال می نویسمت، از خیال ِ خاطراتت ، از خنده های شبانه ی دزدکی، از انتظارهای دلواپسی، و می نویسم، از روزهای خوب ، که شناختم در کنارت عـ ـ شـ ـ ـق را ! و از روزهای بی خبری ، که باید گاهی رها کرد...! تا شناخت ، تا برگشت ... ! و ازین لحظه ها که پر است از رنگ، از شور، از احساس... از دل تنگـ ـ ـی .. و مینویسم ، . . . به رسم ِ همیشگی دوست داشتن ها، به رسم ِ دل . و می نویسم ، که این شبها مهتابی ست عجیب، هدیه ی من : تمام قلبم که از آن ِ توست ! تو را حتما خدا به دنیا آورده ست تا به من _ ( به مــا) لذت بعضی چیزها را بچشاند...! تولد نوشت : به یادت بسپار که جایی شبیه متروک ترین نقطه ی دنیا فقط حضور تو دلخوشی ست ... خداوندا نمی دانم کم کمک وقت خداحافظی ما رسیده، خدایا کفر نمیگویم،
نخواستم با غم بسوزی نخواستم هیچ چی نگی نخواستم درد دلت رو دیگه با هیچکی نگی آخه عشق اجباری نیست تو زندون من نمون حالا که فکر رفتنی دیگه از موندن نخون تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد برو فردا مال تو دیگه اینجا بر نگرد بدون من بعد من دلت و هر جا جا نذار غم با من بودنو تو من بعد یادت نیار اگه شونت تکیه گاهه پس چرا من تنها شدم چرا هر لحظه م همیشه ، منم تنها با خودم یه تصویر از عکس چشمات ، رو دیواره دلم ، چقدر قصه م خنده داره چقدر بی تابه دلم.
یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد. زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم ! دستانش را بفشارم ! که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم ! او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است ! و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود ! نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم ! برای من عزیزترین است ! چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است ! کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد ! نیز دوست نمی دارد ! دیوانه وار تنها او را دوست دارم ! 
دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد
قلبم شتابان می زند
شمازش معکوس برای انفجار در سینه ام
و من تنهایی خود را در آغوش می کشم
و....


گاهی نمیشود، نمیشودکه نمیشود
گاهی هزار دور دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم!
نمیدانم!
نمی دانم خداوندا
در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!!
نمی دانم خداوندا!!!
به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده
پناهم ده
امیدم ده خداوندا
که دیگر نا امیدم من و
میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی
بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم
چرا پنهان کنم در دل؟
چرا با کس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به کس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی
من خون دل دارم.
دلی بی آب و گل دارم.
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم
نمی پرسم
نمی گویند
نمی جویند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
کلام آشنایی ده
خداوندا پناهم ده
دل گمگشته ی من را نشانم ده
هوای تازۀ تنهایی از راه رسیده.
طعم یک بوسۀ پنهونی به لبهام رسیده،
بغلم کن آخرین بار،وقت رفتن رسیده.
یکمی خنده واسه روزای بارونی دارم،
که خیال دارم تو کیسه دم دستم بذارم.
دو سه خط شعر و غزل،حرفای موندنی دارم،
که میخوام توی جیبم نزدیک قلبم بذارم.
به درختی که رو ساقش اسم ما کنده شده،
یه وری تکیه زدم گفتم دلم خسته شده.
دل من تنگه،مرو تنها نیای شب شده،
هوای تازه میخواد،نفس تو سینه تنگ شده.
چند کلام حرف اضافی،یه اشاره،یه نگاهی،
هرچی گفتم نشنیدی رو توی کاسۀ صبرم میذارم.
دوتا عکس یادگاری از رو طاقچه ورمیدارم،
لای ترمه اونور شیشۀ عمرم میذارم.
یه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه،
هرچی گفتی رو شنیدم،حرف تازۀ منه،
یکمی اشک و گلایه لای دستمال پیچیدم،
وقتی دل تنگ تو شد،غم تو توشه راهمه
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد
کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم
یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !
یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست !
یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی
یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ، کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش
کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم
یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد ! نمی داند که
یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !
یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی
یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .......... من
کاش یه روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم !!!
| Design By : Night Skin |

